برای کتاب تنگنای هوشنگ گلمکانی که اخیراْ در آمده است

زمانيكه تنگنا به نمايش در آمد(1352) من تنها 5 سال داشتم. اما اسم اين فيلم را از عموهايم شنيده بودم. آن موقع هر هفته ما به سينما ميرفتيم. عموماً به سينما رويال يا شهرسبز لاهيجان و يا سينما آرياي لنگرود ( كه تنها سينماي استان گيلان بود كه سيستم 70 ميليمتري و صداي استريوفونيك داشت)ميرفتيم. خانواده من فيلم ايراني را مزخرف و دور از شان خود ميدانستند.
از اسامي فيلمهاي ايراني شايد قيصر، رضا موتوري، خداحافظ رفيق و تنگنا دو سه تاي ديگر را شنيده بودم كه صفحه موسيقي و ترانه آنها را در خانه داشتيم كه همگي ساخته اسفنديار منفرد زاده هستند.
( تقديم به تو كه هر روز هفته ات جمعه است – موزيك متن فيلم خداحافظ رفيق) با رنگ مشكي صفحه اش موسقي محبوب من از آن موقع تا الآن بوده است. وارياسيون خداحافظ رفيق با آن ضرب جاز و تمپو كه با پيانو شروع ميشد و وفتي با سوت تكرار ميشد هنوز هم مرا از خود بيخود ميكند.
كلاس چهارم ابتدايي (1356) بودم كه تعدادي فيلم ايراني از تلويزيون پخش شد مانند عروس فرنگي ، شب نشيني در جهنم، انسانها، پنجره، صادق كرده، حسن کچلُ همسفر و همين تنگنا.
من در 9 سالگي عاشق تنگنا شدم هر چند كه آن را بدقت نديده بودم و همين موجب افسوس من ميشد. خيلي زود فهميدم كارگردانش امير نادري است. همان كه اسمش روي صفحه هاي خداحاففظ رفيق و تنگنا بود.
سازدهني را از تلويزيون ديدم كه باز كار امير نادري بود. ناگفته نماند آن موقع امير نادري را با نادر ابراهيمي اشتباه ميگرفتم . نادر ابراهيمي در تلويزيون حضور پيدا ميكرد و در مورد سيستم هاي تربيتي حرف ميزد و سريال مي ساخت مثل آتش بدون دود كه من عاشق موسيقي تيتراژش بودم ولي الآن ملودي اش را بياد ندارم يا سريال معروفي كه اسمش را بياد ندارم كه درباره دو پسر به نام هامي و كامي بود و محمد نوري خواننده آن بود.
عصر يكروز تابستان در لنگرود در خانه مادر بزرگم از خواب بيدار شدم كه حرف هاي خاله هايم توجه ام را جلب كرد و اسم فريدون فروغي را شنيدم كه الآن در خانه است. باور نكردني بود. فريدون فروغي همراه مسعود هوشمند لنگرودي( ترانه سرا) و حسين آرون( پسرخاله مادرم) در حياط خانه مادر بزرگم قوطي هاي آبجو در دست داشتند. كه البته جرات نكردم نزديكشان بروم. دقيقاً بياد دارم همان شب تلويزيون اعلام كرد كه چارلي چاپلين درگذشته است.
از سال 1358 يعني از 11 سالگي پايم به سينما باز شد و تنها يا با دوستان به سينما ميرفتم و جالب اينكه خانواده ام ديگر به سينما نرفتند.
در آن مدت هرفيلمي كه ميآمد ميديدم .
آنونس تنگسير را ديدم براي ديدنش ثانيه شماري ميكردم چون بار ديگر اسم امير نادري شنيدم. از طرفي اولين فيلم ايراني بود كه ميديدم اسكوپ رنگي است وآن زمان برايم تازگي داشت كه فيلم ايراني اسكوپ باشد!
اما همه آن دوران به فكر ديدن تنگنا بودم.
سوم راهنمايي كه بودم دچار بيماري عفونتي در گلو شدم و بايستي در تهران درمان ميشدم، مدت يك سال در تهران در خانه عمويم بودم. آنهم زمانيكه ويدئو در ايران رايج شده بود و دوران طلايي فيلم ديدنم شروع شد. اما تنگنا يا خداحافظ رفيق پيدا نميشدند .
دونده كه در سال 1364 به نمايش در آمد مصاحبه دو قسمتي نادري با مسعود مهرابي و هوشنگ گلمكاني را مدام ميخواندم. من طرفدار دونده شده بودم . حميد پورديلمي دوست ديگرم هم همينطور.
يكروز با خبر شدم براي افتتاح دونده امير نادري به سينما انقلاب رشت ميايد كه براي اولين بار آنجا او را ديدم.
بار دوم به مدت 5 روز در حين صداگذاري آب باد خاك ، نادري را تعقيب ميكردم و جرات يا حرفي براي گفتن با او پيدا نميكردم . اين 5 روز يعني 13، 17،16،15،14ارديبهشت سال 1365 بود و 18 اردیبهشت به گیلان برگشتم واز رشت به سربازي اعزام شدم.
درسال 1365 زمان سربازي با يك همدوره اي به نام ساسان راد ( ارتباطي با سعيد راد ندارد) كه از امريكا به ايران آمده بود و سه تار ميزد زير آتش توپ و خمپاره در سومار من و ساسان از تنگنا حرف ميزديم . با اينكه خيلي وقت بود كه فيلم را نديده بودم اما ساسان تك تك سكانس ها را از حفظ داشت و برايم از آن ميگفت.
در سال ۶۷ یک نمایش خاصی برای آب باد خاک در سینما شهر فرنگ گذاشتند و با اینکه در مرخصی سربازی بودم خودم را به آن رساندم چون مدتها در توقیف بود.
ساسان متولد آبادان ( شهر امير نادري و ناصر تقوايي) بود و مدتها در اهواز زندگي كرده بود. بعد از انقلاب خانه 500متري شان در اهواز توسط خلخالي مصادره شده بود و ساسان و خانواده اش به ميشيگان رفتند البته مادرش در ايران مانده بود. جنگ عراق عليه ايران باعث به قلقلك درآمدن احساسات ناسيوناليستي ساسان شد و عليرغم مخالفت پدر و برادرها به ايران برگشت. ابتدا 2 سال به جرم فعاليت هاي چپي به زندان افتاد و بعد راهي سربازي شد. به علت غيبت سربازي رويهمرفته 5 سال خدمت كرد. اين هم نتيجه احساسات وطن پرستي!
يكروز در سال 1371 ساسان به من زنگ زد كه تنگنا را پيدا كردم و برايت كپي كردم. همان لحظه به تهران راه افتادم و در خانه اش سريع بعد از سالها تنگنا را ديدم و حالي كردم. در حين ديدن تنگنا دقيقاً همه صحنه ها را ميدانستم كه چه رخ خواهد داد.
در شهرستان دوستان سينمايي زيادي داشتم كه هيچكدام تنگنا را نديده بودند. همه را به خانه دعوت كردم و تنگنا را نشانشان دادم كه بدجوري به ذوقم زدند.
الآن من تعصبي روي تنگنا ندارم آنموقع ضعف هايش را نديد ميگرفتم .
اما خداحافظ رفيق را تا همين پارسال نديده بودم . همه جا بدنبال آن گشتم . چند بار نوار فروشان توپخانه نوار كارتون را بجاي آن به من قالب كرده بودند. البته اين سي دي كيفيت خوبي ندارد و طبق معمول با جرح و تعديل است.
ادامه دارد
